<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-25543679</id><updated>2011-04-21T19:34:13.227-07:00</updated><title type='text'>صفحه هفت نشریه ندا</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://neda8.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/25543679/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neda8.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>نشریه ندا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04192865213212172469</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>3</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-25543679.post-114782006245801118</id><published>2006-05-16T15:52:00.000-07:00</published><updated>2006-05-16T15:54:22.473-07:00</updated><title type='text'>صفحه 7 نشریه ندا 20</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/6536/2494/1600/saran.jpg"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/6536/2494/320/saran.jpg" border="0" /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt; كنفرانس سـران در آخرت (۱۱)&lt;br /&gt;مؤلف: ابرهارد ريشترمترجم: دكتركريم قصيمفرويد: نكته‌یي كه پيش از همه توجه مرا برانگيخت اين بود كه تو به‌لحاظ روانشناسي چقدر ناشيانه دست به‌كار شده‌بودي. خوب البته دانش مشاورة گروهي دربارة منازعات هنوز در آن زمان به‌وجود نيامده بود.ماركس: از اين جماعت متخصص رواني كه مورد نظر فرويد است، الان فت‌و‌فراوان داريم. اما مي‌دانيد مشغول به چه كاري هستند؟ دستياري احزاب جهت حصول قدرت، تحريك نيازهاي اضافي مردم به مصرف بيشتر، بزك‌كردن بي‌عدالتيهاي اجتماعي به‌نفع طبقات حاكم، سالم جلوه‌دادن آسيبهاي طبيعت.افلاتون دست‌كم مي‌خواست صادقانه كاري كند كه امر نيك اعتبار پيدا كند. منتها وسایل و امكاناتش در حد اين كار نبودند و اين‌را كسي انكار نمي‌كند. اما من سؤال ديگري را پيش مي‌كشم: در رابطه با افكار افلاتون آيا تصورات و طرح او درباره يك قانون اساسي آرماني براي كشور مسأله نبود؟ خودت مي‌تواني توضيح بدهي. آيا واقعاً حاضري با وجداني آسوده از اين نظرياتت اين‌جا دفاع كني و الگويي را شرح دهي كه تو به‌عنوان يك نظام دولتي دلخواه براي ما به‌ارث گذاشته‌یي؟افلاتون: شما درست انگشت گذاشتيد روي نامناسبترين نقطه‌یي كه باعث شرمندگي من است. در هرحال من به سياستمداران امروزي هيچ مشاوري مثل افلاتون با نسخه‌هايي كه آن‌‌موقع مي‌پيچيد را توصيه نمي‌كنم.اينشتين: از تو متشكرم كه با چنين انتقاد ازخود آشكاري باب بعدي مباحثات را افتتاح كردي. وقتي داشتيم راجع به هدف و مقصود خودمان از اين همايش تأمل مي‌كرديم، اين جنبه كار خيلي به‌نظرمان مهم آمد. حالا شروع مي‌كنيم متقابلاً اين را از خودمان مي‌پرسيم كه: خود ما مرتكب چه خبط و خطايي شديم؟ اگر اكنون مسير زندگي بازماندگان ما به يك فاجعه عظيم راه برده‌ـ و شمار كثيري از مردم نيز همين عقيده را دارندـ اين چشم‌انداز تيره و تار كه فارغ از تأثيرات ما پيدا نشده، بلكه ناشي از رهنمودهايي است كه بخشي از آنها منحرف‌كننده بوده‌اند. نظريات منحرفي كه ما و آنها به‌جاي بشارتهاي قابل اطمينان رهايي و رستگاري عوضي گرفته ايم.افلاتون عزيز، اين‌طور كه معلوم است، تو حاضري به‌عنوان نفر اول بر صندلي اتهام بنشينيبرصندلي اتهام، آسيا به نوبتافلاتون: افلاتون: خيلي دلم مي‌خواست گذشته را به‌حال خود بگذارم و سفرة گناهان كهنه‌ام را پيش شما پهن نكنم. ولي خوب نمي‌شود، چون آن پايين آدمهاي صبور و پرطاقتي هستند كه هنوز هم به من استناد مي‌كنند. يا در طرحهاي اجتماعي پرسش‌برانگيز و الگوهاي آرماني‌شان ـ‌چه بسا نخواسته و بي‌خبرـ همان حرفهاي مرا تكرار مي‌كنند. في‌المثل هنوز فرصتي پيش نيامده كه از دوست تازه‌واردمان هاكسلي بپرسم اصلاً مي‌داند كه ساختمان كتاب «دنياي نو و دلپذير» (6) خودش را براساس پيش‌نويسي از من بنا كرده است. حدس مي‌زنم از اين امر اطلاع داشته باشد.اينشتين: لابد منظور تو الگوي يك ديكتاتوري است كه انسانها را به اقتضاي نيازمنديهاي دولت به‌صورت برنامه‌ريزي‌شده به رده‌هاي كاري پست يا عالي تقسيم مي‌كند و براي كارهاي مربوطه آماده مي‌سازد؟افلاتون: البته در آن‌زمان من بالطبع نمي‌توانستم پيش‌بيني كنم كه روزي امكان جابه‌جا كردن و تعويض خصوصيات ارثي سلول تخمك و ساختن كروموزمهاي مصنوعي فراهم مي‌شود و مي‌توان در لوله آزمايش جنين انساني ساخت و در آن دستكاري كرد. من بيشتر به تجربيات مربوط به پرورش و تعليم حيوانات توجه داشتم. به‌همين مناسبت توصيه من اين بود كه سه رده اجتماعي برنامه‌ريزي شود. طبقة پست مي‌بايست صرفاً اطاعت‌كردن و تغذيه دو طبقة عاليتر را بياموزد. رده‌هاي برتر را هم به‌نوبه خود به «نگهبانان» و «فرمانداران» تقسيم مي‌كردم. فرمانداران مي‌بايست براي زناشويي و آميزش شهروندان، مقدمات تركيب مناسب صفات فكري و جسمي توليد نسل را فراهم كنند. من تصور مي‌كردم كه اگر بچه‌هاي دو ردة كهتر از بدو كودكي در دامن يك جامعة وسيع بزرگ شوند، آن‌وقت صرفاً سلامت و سعادت عموم را مدنظر خواهند داشت. به‌همين‌جهت مي‌بايست نوزادان را به‌طور مساوي بين مادرهاي شيرده تقسيم مي‌كردند تا تحت رسيدگي و مراقبت دولت بزرگ شوند. با تغذية برنامه‌ريزي‌شده و پوشاك يك شكل و ساده مي‌بايست اطفال را در محيط مسكوني جمعي بارآورد و با پرهيزكاري (از لذايذ زندگي) تربيت‌نمود تا تمام نيروي آنها به راه خدمت به جمع و خوشبختي جامعه هدايت شود و به‌محض بروز شهوات و مطامع فردي، بتوان آنها را در نطفه سركوب كرد. بعدها، پس از اين تعليم و تربيت سنجيده، مي‌بايست عده‌یي كه توفيق كمتري داشتند براي كارهاي اداري انتخاب و بهترينها جهت فراگيري فلسفه دستچين شوند. سپس درنظر بود كه فلاسفه مدتي زمام امور فرمانداري را به‌دست گيرند. ضمناً من بدون رودربايستي بردگان را جزو مقوله انسانهاي پست مي‌شمردم كه بندگي و اسارت اقتضاي طبيعت آنهاست…اينشتين: و بدينسان طرح جامعة آرماني تو در واقع بيشتر به يك آسايشگاه اجباري و توتاليتر شبيه بود. خوشبختانه همشهريهاي آتني تو هرگز پاي اجراي اين پروژه‌ات نرفتند. ولي تو كه شاگرد كسي چون سقراط بودي ـ‌سقراطي كه در تبادل نظر فلسفي اعضاي كليه طبقات اجتماعي را مخاطب قرار مي‌داد و براي همه ارزش قائل بودـ تو چگونه مي‌توانستي جدي‌جدي خواهان استقرار چنين طرح زشت و زننده سلسله مراتب طبقاتي باشي؟افلاتون: در وهلة اول من روي چنين طرحي صرفاً فكر كرده بودم. و خواهش دارم شما هم طوري قيافه نگيريد كه انگار از تعجب داريد شاخ درمي‌آوريد و خيلي برآشفته‌ايد. هيچ مي‌دانيد چرا همين امروز هم ميليونها نفر به آثار و كتابهاي هاكسلي و ارول رومي‌آورند؟ فقط به اين علت نيست كه مي‌خواهند با جنبه خوفناك قضايا آشنا شوند، بلكه مردم براي اين دو نفر استعداد پيشگويي و پيامبري قائل هستند. روند واقعيات كه بعضاً نظريات هاكسلي را پشت سر گذاشته است. شما بايد به يك نكته توجه داشته باشيد كه در دورانهايي كه پوسيدگي شديد و انحطاط اخلاقي حاكم است، ـ‌يعني وضعي كه آن‌زمان من از آن شاكي بودم و امروز نيز به‌صورتي مشابه وجود دارد و موجب دهشت ملتهاي غرب شده است‌ـ، آيا در چنين وضعي آدمهاي ملاحظه‌كار و اهل مدارا نيز به اين فكر نمي‌افتند كه نكند اجبار و سختگيري آخرين وسيله باشد براي اين‌كه بتوان به هجمه خودخواهيهاي رذيلانه، حرص و آز قدرت، مال‌پرستي، جنجه و جنايت دهنه زد و آن‌را مهار كرد؟وقتي افراد، چه در حوزه شخصي و چه در چهارچوبهاي جمعي‌شان، از امتيازها و آزاديهاي خود بيشرمانه سو‌ءاستفاده مي‌كنند، آيا براي كنترل فساد و رشوه‌خواري، و براي بندآوردن جريان آشوب و خشونت اصلاً راه ديگري هم باقي مانده‌است؟ نمي‌بينيد كه هم‌اكنون در آن پايين دور هم جمع مي‌شوند و در گوش همديگر پچ پچ مي‌كنند كه: «فکر نمي كنيد ما به يك فرمانرواي مقتد نياز داريم كه، قبل از آن‌كه همه ارزشها ساقط اعتبار شوند و طبيعت هم به‌طور قطعي ويران و بي‌مصرف از حيز انتفاع بيفتد، دست به‌كار شود و ما را سرعقل بياورد؟»من قبول دارم كه بعضي وقتها راجع به لزوم مقررات و امر ونهي تا سرحد مسخره و ناهنجاري زياده روي كرده‌ام، يك نمونه از اين مبالغه‌هاي مضحك اين بود كه انتظار داشتم پرستاران كودكان نگذارند بين بچه‌ها پديده چپ‌دستي و راست‌دستي پيدا شود، بلكه همه بچه‌ها را طوري تعليم دهند كه با هردو دستشان به‌طور مساوي كار كنند.در سنين كهولت به‌واقع مثل يك آدم جن‌زده، اين سودا را درسر داشتم كه يك نظام كارآمد فقط با آدمهايي قابل حصول است كه مثل يك لباس دست‌دوز، از پيش طرح‌ريزي و به‌قاعده پرورش‌يافته و كاملاً تحت نظر باشند!فرويد: و از قضاي روزگار خود تو هم مي‌خواستي آقا‌خياط باشي. آدم نمي‌داند از چي بيشتر وحشت كند، از خود برتربيني و افاده شكوهمند آن جناب يا از اين بي‌حرمتي بدعاقبتي كه نسبت به همنوعان خود نشان مي‌دادي و درست و حسابي مثل امر تربيت حيوانات وحشي، قصد رام كردن و تعليم آدمها را داشته‌اي.ماركس: افلاتون گرامي، به‌نظر من تو به‌عنوان يك متفكر ارتجاعي، در اواخر عمرت حتي دوستمان كنفوسيوس را حسابي تحت‌الشعاع قرار داده بودي. براي نمونه: بنا به‌خواست تو اين دولت(كشور) آرزويي تو مي‌بايستي چنان كامل و بي‌نقص باشد كه ديگر هيچ‌گاه كسي مجاز نباشد قوانين آن‌را دگرگون كند و لذا تمام ابتكارات و اقدامات اصلاحاتي مي‌بايستي سركوب شوند. حتي به‌نظر تو در عرصه هنر هم نمي‌بايستي بدعتي پيش آيد و سبك تازه‌یي مورد آزمايش قرار گيرد. كشور مطلوب تو مي‌بايستي حصاري به‌دور خود كشد و مانع نفوذ اخلاق و آداب غريبه‌ها شود. اجازه سفر به خارج از كشور مي‌بايست فقط در شرايط استثنايي به شهروندان داده شود.فرويد: ولي ماركس عزيز، مي‌داني كه شاگردان بعدي خود تو دقيقاً از همين دستورالعملها تقليد كردند ـ‌ايجاد پرده آهنين، يا ممنوعيت خطوط هنري نامطلوب كه خاطرت هست‌ـ اين جماعت و جناب افلاتون مي‌بايستي فهميده باشند كه با استقرار يك نظام اجباري به هيچ‌وجه نمي‌توان به ثبات اجتماعي رسيد. پرخاشجويي مسأله‌یي نيست كه بشود آن را قدغن اعلام كرديا با تعليم و تربيت از بين برد. مگر اين‌كه توسط يك نظريه زيركانه ارتكاب گناه ـ‌مانند نظريات آگوستين، يا طرحهاي بعدي كه روحانيت مسيحي عنوان كردـ اين تندخوييها تماماً به درون خود آدمها بريزند، طوري كه غرايز مربوطه بتوانند با خودآزاري و مكافات‌جويي به يك صورتي جولان دهند. از اين‌جا به بعد وجدان انسانها آن بار خشم و غضبي را به‌دوش مي‌گيرد كه در اصل عليه حاكم ظالم و عامل ارعاب مي‌بوده است. به همين جهت حكومت كليسايي كاتوليك تنها نمونه عملي و بادوامي شد كه با الگوي سازماني افلاتون مطابقت داشت.آگوستين: من كه از شنيدن اين حرفها مات و متحير مانده‌ام. ولي خوب قرار است كه بعد از افلاتون نوبت من برسد. اما عجالتاً بايد عرض كنم كه به مساوي شمردن كليساي ما با دولت پليسي افلاتون شديداً اعتراض دارم. البته این بدان معنا نيست كه منكر باشم از بسياري نكات و گفته‌هاي فلسفه افلاتون بيشترين بهره را گرفته‌ايم، يك كلمه هم مي‌خواهم خطاب به فرويد بگويم: تو جداً فكر مي‌كني كه كليسا، يا حتي خود من، مي‌توانستيم با تئوري ارتكاب معصيت اين‌همه ملتها را تحت تأثير قرار دهيم، هرآينه خود انسانها از بابت خبث طينت خودشان معذب نمی‌بودند و با شكرگزاري التماس دعا و رحمت كليسا را نمي‌خواستند؟اينشتين: من حالا دوباره به جلد يك رئيس جلسه سختگير مي‌روم و مي‌گويم رشته سخن هنوز دست افلاتون بايد باشد.افلاتون: اميدوارم اين نكته براي همه‌تان كافي باشد كه من اكنون به‌صورت رسمي اقرار دارم كه نظريه دولت توتاليتر من خبط و خطا بوده‌است. وانگهي، اين نظريه هيچ مورد استقبال مردم آتن واقع نگشت. هيچ‌كس مايل نبود كه الگوي دولتشهر ما مطابق تصورات من تغيير پيدا كند. با وجود اين، توصيه‌ام به شما اين است كه طرح فكري مرا به‌عنوان يك خيالبافي بيمارگونه مهر باطل نزنيد. از خودتان بپرسيد چرا ساكنان امروزي كره زمين دانشمندان خود را به آزمايشگاههايي مي‌فرستند كه محل پژوهشهاي ژنتيك است و اكنون آن‌جا جامعه‌هايي موضوع تعمق و طراحي است مبتني بر برنامه‌ريزي تكنولوژي ژن، يا اين‌كه چرا متخصصان در فكر حذف ژنتيك عوامل نامطلوب و پرورش نوابغ و ورزشكاران تراز اول هستند؟در ضمن اين شبحي كه به نام آخرالزمان در گشت و گذار است درواقع نوع به‌شدت افراطي همان راه‌حل مقتدرانه است كه مقدماتش توسط يك فرمانرواي الهي تدارك ديده شده؛ او جماعت بد و فاقد ارزش را به جهنم می‌فرستد و به یاری نیکان، حکومت الهی و آرمانی را برقرار مي‌سازد. بين خودمان شايد بتوانيم به توافق برسيم كه اين الگوي روز قيامت دهشتناكترين راه‌حل است و پس از آن دولت جبار پيشنهادي من نكبت درجه دوم به‌شمار مي‌رود. اما كسي چه مي‌داند راه‌حل مناسب و عملي برای يك تمدن و فرهنگي كه در معرض سقوط قرار دارد واقعاً چيست، منظور راه‌حلي است كه نه‌تنها از حيث فكري و اخلاقي رضايتبخش باشد، بلكه عملاً چشم‌انداز موفقيت هم داشته باشد؟بودا: شايد اين نوع طرح مسأله از نظر شماها ناگزير جلوه مي‌كند و بعضاً فكر مي‌كنيد حفظ يك فرهنگ و تمدن، امري است واجب و ضروري. اما، با عرض معذرت، من پرسشي را مي‌خواهم پيش بكشم: آيا حتماً مي‌بايد مانع از مرگ يك تمدن و فرهنگ شد؟ آيا نظامهاي ديكتاتوري و حكومتهاي جبار، يا اين جامعة مصنوعي و دستكاري‌شده ژنتيك، الگوهايي نيستند كه به‌جاي بشارت نجات، پيشاپيش موجب نابودي فرهنگ مسيحي و بشردوستانه مي‌شوند؟فرهنگ و تمدن يوناني دوران افلاتون در ابتدا ازبين‌رفت. اما بخشهاي عمده آن بعدها در دنياي غرب تولدي دوباره يافت. فلسفه افلاتون كه در هرصورت به حيات خود ادامه‌داد. بنابراين تمدنها به‌وجود مي‌آيند و ازبين مي‌روند. اين روال به استنباط من و پيروانم امري بديهي و تغييرناپذير مي‌آيد. و اگر اين برداشت به‌نظر ملتهاي شما غربيها هم كاملاً بعيد مي‌آمد، در آن‌صورت وضع اين‌طور نمي‌بود كه ميليونها نفر نظريه «غروب مغرب زمين» را جدي بگيرند و باور كنند. منظورم مطالبي است كه همكار آسماني ما اسوالد اشپنگلر پيش‌بيني كرده‌بود. البته يادم هست كه مردمان شما مطالب اين كتاب را به‌سرعت به طاق نسيان سپردند، چون هيچ خوش نداشتند همراه تمدن و فرهنگ خود از صفحه روزگار محوشوند.حالا اينشتين پا پيش گذاشته و مي‌گويد اين بار قضيه به‌صورت ديگري است و با فناي فرهنگهاي گذشته به‌كلي فرق مي‌كند. به‌عقيده او اگر تمدن مغرب زمين ازبين‌برود، از دنياي زنده و كل حيات روي كره ارض هم چيزي باقي نخواهد ماند، چرا كه تمدن شما براي نخستين‌بار وسايلي در اختيار دارد كه تمام ملتهاي ديگر را با همان سموم روحي كه موجب فساد و انحطاط خودش شده آلوده مي‌كند و همه را به كشتن مي‌دهد. تا كنون هيچ تمدني مانند امروز اين‌قدر وسا‌یل و امكانات تخريب جهاني به‌وجود نياورده است و بدتر از همه برتمام منابع مادي لازم براي ادامه حيات، در سراسر دنيا، چنگ انداخته و آنها را به چپاول و تاراج كامل سپرده است. اين دغدغة اينشتين را بايد خيلي جدي گرفت. با اين همه، در بينش مزبور هم نقطة ضعفي هست كه ظاهراً به چشم اغلب شما نمي‌آيد. شما سؤال را به‌صورتي پيش مي‌كشيد كه اصلاً نمي‌تواند ذهنتان را فعال كند و به جواب سازنده و مفيدي منتهي شود. شما متوجه نيستيد كه هنگام طرح موضوع هيچ از مردن تمدن و فرهنگ خودتان ياد نمي‌كنيد، بلكه صرفاً از نابود كردن يا نابود شدن به‌دست خود حرف مي‌زنيد. از اين زاويه، البته چشم ضمير ملتهاي شما ناگزير فقط به قهر و خشونتي كه اعمال مي‌كنند مي‌افتد، نه به آن يأس و درماندگي كه محرك اوليه آنها به كاربرد خشونت بوده است. حال و هواي ملتهاي شما درنظر من شبيه به كساني است كه كم مانده از ترس مرگ به سرشان بزند و ديوانه شوند. كساني كه تعادل خود را از دست مي‌دهند، اسلحه مي‌كشند و خودكشي مي‌كنند. و در عين‌حال به همه چيز دور و برخودشان هم شليك مي‌كنند و مي‌خواهند زمين و زمان را هم منهدم سازند.چرا ممالك مغرب‌زمين علت آن يأس و سرگشتگي را جويا نمي‌شوند كه به‌صورتي جنايت‌آميز تمدن و فرهنگشان را به خشونت و زورگويي آلوده است؟ آنها فقط به جنبه مادي عواقب كارهايشان عنايت دارند و عدد و رقم فقر مرگباري را تخمين مي‌زنند كه در ممالك جنوب به‌بار آورده‌اند. افت و كاهش منابعي را فهرست مي‌كنند كه براثر اتلاف و ريخت و پاش پيش آمده و فقط خسارتهايي را به‌حساب مي‌آورند كه تشعشعات اتمي به‌وجود آورده و قادر به دفع و پالايش آن نبوده‌اند. اگر در اين همايش آسماني، ما نيز به همان ترتيب مسأله را بررسي كنيم، لاجرم چون آنها به كجراه منحرف خواهيم شد. درست آن است كه ما علت اين سرگشتگي را جستجو كنيم. آيا منشأ همة گرفتاريها در اين نيست كه ملتهاي شما به‌جاي آن‌كه وقوع مرگ را امري عادي بگيرند و پذيرايش باشند، در خيال خود مرگ را صرفاً به‌صورت تخريب و نابودي مي‌بينند كه يا بر آنها نازل مي‌شود و يا خود باعث آن مي‌شوند؟ پيداست در اين رابطه، كار ملتهايي كه به عقايد من پيوسته‌اند خيلي سهلتر است، چون آنها مي‌دانند روحشان از تناسخ و پيكريابي بعدي برخوردار است. ازاين‌رو مرگ در باور آنها يك سقوط پوچ و بي‌معنا نيست. آنها هرگز به اين فكر مخوف نمي‌افتند كه توسط ابداع و ساختن يك جهان مصنوعي و ژنتيك، در همه پيوندهاي هستي دست ببرند و شيرازه حيات را متلاشي سازند. اين مسير خطرناكي كه شما پيشه كرده‌ايد چيزي جز همان به‌هم ريختن و ابتلا به جنون نيست.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/25543679-114782006245801118?l=neda8.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neda8.blogspot.com/feeds/114782006245801118/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=25543679&amp;postID=114782006245801118' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/25543679/posts/default/114782006245801118'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/25543679/posts/default/114782006245801118'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neda8.blogspot.com/2006/05/7-20.html' title='صفحه 7 نشریه ندا 20'/><author><name>نشریه ندا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04192865213212172469</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-25543679.post-114668689712624083</id><published>2006-05-03T13:07:00.000-07:00</published><updated>2006-05-03T13:09:59.350-07:00</updated><title type='text'>صفحه هفت نشریه ندا</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;&lt;strong&gt;كنفرانس سـران در آخرت(۱۰&lt;/strong&gt;)&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مؤلف: ابرهارد ريشتر&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مترجم: دكتركريم قصيم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اينشتين: بوداي محترم، بايد بگويم جنبه مسالمت‌جويي در آموزة تو، و اين كه جمع كثيري دوستدارانت به همين صلح وملايمت تربیت يافته‌اند، براي من از همه وجوه آن ستايش‌انگيزتر است. هيچ‌يك از اديان بزرگ جهان اين‌قدر مسالمت‌آميز گسترش نيافته كه دين تو. شماها طي نسلهاي طولاني عناصري از اديان بومي و كهن را در باورهاي خودتان ادغام كرديد، و همه‌جا باروي خوش و مدارا با مكاتب اعتقادي ديگران رو‌به‌رو شديد افكار و بينشهاي تو شاخه‌شاخه به خطوط گوناگون تقسيم شدند. در يك خط مشي، تك‌تك انسانها جهت رسيدن به فلاح و رستگاري فردي در رنج آموختن ممارست مي‌كنند و به‌قصد قربت به مدارج عالي قديسين تلاش مي‌ورزند، در كنار آن ملتهايي هستند كه يكپارجه به ماهايانا روي آورده‌اند و پيوند كلية موجودات زنده به همديگر و مسئوليت اجتماعي هرفرد را مورد تأكيد قرار مي‌دهند. به عقيدة آنها ـ از جمله دالايي لاما‌ـ : «خوشبختي شخصي، گسسته از سعادت ديگران، قابل تصور نيست». اين شرح و تفسيرهاي متفاوت از آموزشهاي تو، كه اين‌قدر با هم اختلاف دارند، چگونه توانستند بدون درگيري قابل ذكر و جنگهاي عقيدتي رشد و نمو كنند؟ اگر تو راز اين معنا را برايمان فاش كني، يك گام مهم جلو مي‌افتيم.بودا: همة شاخه‌هاي مختلفي كه از مكتب من برخاسته‌اند، در اصل پرهيز از قهر و خشونت هم عقيده‌اند. ولي اطلاع از اين مسأله كمكي به شما نخواهد كرد، چون شما خواهيد گفت: اين اصل غايت متعالي است، منتها چطور مي‌شود به آن رسيد؟لابد متوجه شده‌ايد كه ما در دين خود هيچ حس و نظري به قدرت نداريم. معنايش اين است كه ما هيچ خداي قادر و متعالي را بالاي سر خودمان نمي‌دانيم، ولي درعين‌حال هيچ موجود زنده‌یي را هم پست و زير دست نمي‌شماريم كه رسالت سلطه و حكومت بر وي براي خود قائل باشيم. گرچه بشر به‌صورت يك هستي ممتاز است، چون به‌واسطة استعداد روحاني كه دارد مي‌تواند مجاهد كمال و اعتلای بيشتر باشد. خود من هنوز اعتقاد داشتم كه براي رسيدن به اين هدف هرفرد بايد به‌تنهايي راه خود را بيابد. ولي بعدها، اعقاب من با افزودن «ماهايانا» مكتب را توسعه بخشيدند و نيكي و محبت به همنوع، يعني همگاني بودن تكامل، ارج و قرب قطعي پيداكرد. گرايش ما در عبادت و در عمل معطوف به آن است كه نیروهاي مخل را، كه ما آنها را سموم روح مي‌ناميم، بي‌اثر كنيم. نفرت، حرص و طمع، تفرعن و حسادت از جمله سموم است.طلبه‌ها در دوره آموزش تجربه مي‌كنند و فرا مي‌گيرند كه همه موجودات زنده مستحق «كارونا، شفقت» هستند. آرامش و صلح دروني شكل مي‌گيرد. فرديت هر نفرـ‌برخلاف حال و وضع مردمان مغرب زمين شما‌ـ از بافت پيوندي همة موجودات زنده جدا و برجسته نمي‌شود. ما آسايش كل بشريت را شرط خوشبتختي خودمان مي‌شماريم. حتي حيوانات ـ‌همه موجوداتي كه ساكن كرة ما هستند‌ـ را همسفر خود مي‌دانيم و به فكرشان هستيم. درست در همين سلوك است كه با قناعت ما آشنا مي‌شويد و پي مي‌بريد كه برادران و خواهران عقیدتي من بر روي زمين، با فروتني و افتادگي بيشتري زندگي مي‌كنند تا ملتهاي شما.آگوستين: اجازه بفرماييد صرفاً اين تذكر را اضافه كنم كه در فرهنگ مسيحي ما نيز چنين طرز تفكري بيان خود را داشته اشت. فقط كافي است فرانسيس اسيزي را به‌خاطر بياوريد، كه نه تنها پرندگان، بره‌ها، زنبورها و گلها بل حتي خورشيد و ماه را نيز خواهران و برادران خود مي‌ناميد. انجمنهاي ديني پيروي او تا همين دورة كنوني، افكار و ايده‌هاي او را حفظ كرده و نصب‌العين خود مي‌دانند. و تو، بوداي عزيز، گمان نمي‌كنم انكاركني كه اين جمعيت در كار مسالمت‌جويي و صلح‌طلبي چيزي از هواداران تو كم مي‌آورند؟بودا: نه، چرا انكار كنم؟ به‌طور كلي من ميان دين شما و خودمان بستگيها و مشتركات زياد مي‌بينم. پيروان فرانسيسكن تو و نوادگان ماهايانايي من مروج فضيلتهاي يكساني هستند. وانگهي شمار صومعه‌ها و ديرهايي كه در آنها هواداران ديني ما مشتركاً به دعا و عبادت مشغول هستند رو به‌افزايش است. چه خوش مي‌بود، هرآينه سران كليساي شما كمي بيشتر به گفته‌هاي فرانسيس قديس دل سپرده‌بودند تا به داستان آفرينش موسي. داستاني كه در آن از انسانهايي سخن مي‌رود كه «بر ماهيان دريا و پرندگان آسمان و چهارپايان و همة حيوانات صخره‌ها و هرآنچه خزنده برروي زمين است، حكم مي‌رانند» به‌عقيده من، اين عطش قدرت‌طلبي بشر و جنون خودبزرگ بيني بود كه خداي شما را به‌صورت قرينه همين خصايل ابداع كرد. این نخوت و تفرعن مسبب اصل تيره‌روزي است كه اينشتين به‌قصد شناخت و چاره‌جويي آن ما را دور هم جمع كرده‌است.فرانسيس مقدس پي‌برده بود كه ما فقط زماني به‌طور دورنی آسايش خاطر خواهيم يافت، كه با همديگر و به‌خصوص با جمله موجودات زنده طبيعت در سازگاري و وفاق باشيم. ما بودایيها اطمينان داريم، كه ما و حيوانات در يك چرخة بزرگ پيكريابي دوباره و تناسخ روح به هم پيوسته هستيم. شما مسيحيها باز هم به ما نزديكتر مي‌شديد اگر ملتهايتان، دست‌كم به همان معنايي كه فرانسيس قديس مي‌گفت، حيوانات را به‌عنوان همسفران صاحب روح مي‌پذيرفتند. در اين‌صورت چقدر نرم‌خوتر و با ملاحظه مي‌شدند و با مراقبت بيشتر با جهان پيرامونشان رفتار مي‌كردند. و چه تأثيري شفابخش و ملايم‌كننده مي‌گذاشت بر اين خودمحوربيني آنها كه به‌نظر مي‌رسد در بي‌توجهي و بي‌رحمي ديگر هيچ حد و مرزي نمي‌شناسد.اينشتين: من با وجودي كه از آموزشهاي بودا درست چيزي نمي‌فهمم، ولي با حالت تواضع و احترامي كه او نسبت به پيوند شگفت‌انگيز جهان و كائنات نشان مي‌دهد، عميقاً توافق‌دارم. يادتان هست كه در شرح مباني عقيدتي خودم گفتم كه جهان پديده‌ها برحسب قواعد عقل و منطق هدايت مي‌شود، و خاطرنشان كردم كه به‌نظر من دانشمند درست و حسابي بدون اعتقاد راسخ به اين اصل قابل تصور نيست. به‌نظر مي‌آيد كه از يكسو شناخت علمي از طبيعت و از سوي ديگر فلسفه باطني جستجوي حقيقت يا علم خفيه، به‌هم مي‌رسند و درحقيقت به جهانبيني مشتركي منجر مي‌شوند. مي‌دانيم كه آن هدف مقبول فلاسفه صاحب‌نام عصر جنگهاي صليبي بود و كوششهاي فراواني در اين جهت صورت گرفت. در آن‌دوره ابن رشد، حكيم بزرگ اسلامي و موسي بن ميمون، فيلسوف يهودي، ديدارهاي مشترك داشتند و به اتفاق درباره نظريات ارسطو، شاگرد افلاتون، به بحث و گفتگو مي‌نشستند. در نظر بود با اين مباحثات توافقي حاصل‌شود كه در عمل و اصول اخلاق موازين مشترك وجود دارد كه براي همة انسانها به‌طور يكسان معتبرند. اما متعصبان كوته‌بين و سنت‌گرا هربار به‌صورتي مانع حصول تفاهم مي‌شدند و نمي‌گذاشتند اختلافها حل و فصل شوند. از ديد فقها و شريعتمداران اسلامي، ابن‌رشد زيادي آشتي طلب بود، پس به‌عنوان زنديق و خارج از دين تبعيدش كردند. ابن‌ميمون هم به اتهام كفر و گمراهي طرد شد.جنگهاي عقيدتي دروني مسيحيان هم فصل اندوهبار خاص خود را دارد. اميد است كه بازماندگان بودا بخت بلندتري داشته باشند و كوشش اخير دالايي لاما كه مباني مشترك اديان و مذاهب را به شهادت مي‌گيرد، به نتايج بهتر و مؤثرتري برسد.بودا: يكي از موانع اصلي كه در غرب به‌نظرم مي‌آيد، وجود اساطير و افسانه‌هاي جنگ‌طلبانه است كه هنوز هم ريشه‌هاي ژرفي دارند. مثلاً اژدهايي كه نفس آتشين دارد و مي‌خواهد خورشيد و ماه را ببلعد و گئورك مقدس ناچار او را نابود مي‌كند.نزد ملتهاي غرب حضور قهرمان ضرورتي اجتناب‌ناپذير دارد. كسي كه دشمنان جهاني در روي زمين و هيولاهاي ماوراءالطبيعه را از بين مي‌برد نسل اندر نسل اقوام و مليتها يكسره دنبال اژدهاكشي هستند و سعادت خود را جز در جدال ابدي و سركوب شياطين نمي‌بينند. غافل از آن‌كه خطر نه در بيرون، بل در درونشان است و آنها از مهار آن عاجزند. در صحبتهاي پيش اشاره شد كه چرا آنها نمي‌توانند سموم روحي و باطني خود را تصفيه كنند. به‌نظر من، انسانها با ابداع يك خداي بي‌نقص و كامل براي خود، كه نيك است و جز حسن و نيكويي ندارد ولي بشر را در برابر شر و شيطان تنها مي‌گذارد، مغبون شده‌اند. چون با ابداع چنين خدايي سر راه خود يك دام اخلاقي چيده‌اند كه راه فراري باز نمی‌گذارد. بدين ترتيب انسانها ميان كمال بي‌نقص خداوندي و زشتيهاي زميني، چون سرگشتگاني مأيوس تا ابد حيران مي‌مانند. آنها كه به‌واسطه ارتكاب معصيت در بيمي ماندگار گرفتار هستند، از خوف فرامين سختگيرانه‌یي مي‌لرزند كه خود به خدايان نسبت داده‌اند. در اين سرگرداني نهاني، تنها پناهگاه روحي كه برايشان مي‌ماند آن است كه به دشمنان موهوم و تصاوير خصم هجوم آورند، به اين اميد ـ‌عبث‌ـ كه در جنگ با آنها از شر عقوبتهاي شديد و وحشت‌انگيز خلاصي يابند.اما تكاليف ديني هواداران من به‌نظرشان چندان سخت و هراس‌آور نمي‌آيند، به‌هرحال آن‌قدر ناراحتشان نمي‌كنند كه براي انصراف خاطر مجبور به پرخاشجويي باشند. چه‌بسا به‌همين علت است كه جمعيتهاي ما محبت به همنوع را نه يك وظيفه و تكليف، بل راهي مي‌دانند جهت كسب آسايش خاطر خود. اين گفته دالايي لاما، كه «طبيعت بشر در اساس نيك و دلسوز است» مورد قبول و زبان حال پيروان من است، در حالي‌كه اين‌گونه سخنها در گوش مردمان غربي بيشتر به موعظه مي‌ماند و جنبه روحاني دارد.فرويد: ولي آيا اين صحنه‌ها و كارهاي خشونت‌بار كه روي زمين جريان دارند و ما را اين بالا سخت به وحشت انداخته‌اند ثابت نمي‌كنند كه برعكس اين اعقاب تبتي تو هستند كه چشم به واقعيتها بسته و فكر آرامش ارواحند؟ بودا: البته اگر دالايي‌لاما مي‌خواست با اتكا به آمار و ارقام استدلال كند، يك ابله محض مي‌بود. ولي يادتان باشد كه درست همين كه يك اقليت ضعيف توانسته در گوشه‌یي از دنيا در كار انكشاف يك فرهنگ ملایمت توفيق پيدا كند، خود برهان آن است كه بشر بنا به طبيعتش مجبور به خشونت كردن نيست، بل اصولاً امكان آن‌ را دارد كه جامعه‌یي براساس تعاون و همدردي بنا كند. ايرادهادي انتقادي شما را خيلي خوب درك مي‌كنم. منتها در عين حال در پس اين خرده‌گيريها حس مي‌كنم اميدواريد كه در مقابله با بدبيني نهاني خود بتوانيد همدردي مرا به‌دست آوريد.افلاتون: من به تو حق مي‌دهم. شواهدي از همزيستي مسالمت در فرهنگهاي برآمده از سنت فكري تو وجود دارند. و از همين قرائن ناگزيريم استنتاج كنيم كه در اصل، اختيار مهار كردن آن‌چه تو نامش را «سموم روح و فكر» گذاشته‌یي دست خود انسانها است. با اين حال نكتة تأمل برانگيزي باقي مي‌ماند كه رد كردن آن براي تو هم دشوار خواهدبود. به‌نظر من اين‌طور مي‌آيد كه جامعه‌هاي نسبتاً صلح‌جو و نرم‌خو فقط در گوشه‌هاي دور افتاده امكان بقا پيدا كرده‌اند، جاهايي كه به آسايشگاه بيشتر شباهت دارند و از حرص و طمع استراتژيكي يا اقتصادي بيگانگان مصون مانده‌اند و به‌نوبه خود، در تلاش مشترك براي ساختن و پرداختن رويدادهاي سياسي جهان هيچ ادعا و توقعي ندارند. اما اگر شما هم دستي دراز مي‌كرديد و به اين اشتراك مساعي دل مي‌سوزانديد شايد امروز دنيا كمتر دچار قهر و خشونت و اين طور شرحه شرحه شدن مي‌بود. الا اين‌که شماها نيز در آن‌صورت به انحطاط روحي مشابهي گرفتار مي‌شديد كه بارها برسر كليساي مسيحي آمده است.بودا: افلاتون عزيز، گمان مي‌كنم كه تو مي‌خواهي راجع به دشواريهاي كار خودت در امر مداخله سياسي صحبت كني. اين كمبودي كه اكنون به من ايراد مي‌گيري همانست كه به تو هم خرده مي‌گرفتند و تو حاضر به پذيرفتن آن نبودي. تو نمي‌خواستي مورد انتقاد باشی که هنرت فقط در قالب کلمات جلوه می‌کند و حاضر نیستی دست به عمل بزني. لذا به انكشاف نظريه‌یي درباره بهترين دولت كشور و عاليترين تعليم و تربيت شهروندان آن اكتفا نكردي. علاوه بر آن مي‌خواستي ثابت‌كني كه به‌عنوان فيلسوف مي‌تواني به‌طور موفقيت آميز در امور سياسي ملت خود دخالت كني. خوب، حالا بگو ببينم از حاصل كار خودت در اين زمينه راضي هستي؟فرويد: به‌نظر من افلاتون مي‌بايد ابتدا برایمان شرح دهد اصلاً چه شد كه به اين فكر افتاد نه تنها به درس و تعليم شاگردان مشغول باشد، بل درگير امور و فعاليتهاي عمومي شود.افلاتون: باشد، حرفي ندارم با كمال ميل برايتان توضيح مي‌دهم به‌خصوص كه در این مورد مي‌توانم توجه شما را به استاد والامرتبه‌ام جلب‌كنم. كسي كه انس و الفت با امور عامه و ترغيب به حضور در ملأ عام را مرهون او هستم.طبعاً مي‌دانيد كه منظورم سقراط است. روش او كه بدون خجالت و مجامله دنبال گفت و گو با دولتمردان، هنرمندان، صنعتگران و فواحش با فرهنگ بود، مرا به شور و هيجان مي‌آورد و تحت تأثير قرار مي‌داد. او نه‌تنها به دبيرستانها سر مي‌زد، بل در ميدان و خيابان هم به صحبت مي‌ايستاد، نه براي ايراد خطابه‌هاي عالمانه در اين‌جاها، بل به قصد گشودن باب گفت و شنودهاي فكري با همسنخان خود. در اين فرصتها پرسشهاي فلسفي پيش مي‌كشيد، با صبر و حوصله گوش مي‌داد و كمك مي‌كرد هم‌صحبتهايش اظهارنظرهاي سرسري را تشخيص دهند، پرسشهاي تازه و بهتري پيدا نمايند و شك و ترديد نسبت به پاسخهاي ناكافي را تاب بياورند. اين شيوه عمل او به‌شدت مرا مجذوب مي‌كرد. مي‌آموختم كه گفت‌وگو در تعميق شناخت و آزمودن دانستنيها چه وسيلة غني و مفيدي است. سقراط بدون پيشداوري، در خيابان يا در بازار، يكراست سراغ مردم مي‌رفت و آنها را مخاطب قرار مي‌داد و اين‌طور مي‌توانست افكار خود را به‌سادگي به‌گوش شنوندگان برساند و ايده‌هايش را به‌سرعت مشهور خاص و عام كند. او نوشتن را كار و باري مزاحم مي‌شمرد. لذا بعدها من اين‌را وظيفة خود قرار دادم مطالب فراواني را كه در باب نحوه فلسفه‌گويي و محتواي افكار او تجربه كرده و مطلع شده بودم به رشته تحرير درآورم. و حتماً از شما پنهان نمانده كه ضمن مكتوب كردن اين مطالب برخي نقطه نظرات شخص خودم نيز به پاي او نوشته شده است.فرويد: پس اين سقراط بود كه تو را به هوس انداخت فلسفه را برداري و به ميان مردم بروي. شايد همين تأثيرات هم به تو آموختند منظورت را به زبان ساده بيان كني. به‌همين جهت هميشه حرفهاي تو را بسيار سهلتر از آثار ديگر همكاران تو مي‌توانستم بفهمم. در بين جماعت فيلسوف كم نيستند كساني كه تصور مي‌كنند اهميت افكار آنها بسته به پيچيدگي بعيد زبانشان است. هم اين است كه في‌المثل فهم متون سري و باطني برايم دشوار است در اين نوشته‌ها واژه‌هايي پيش مي‌آيند كه به يك معنا آنها را مي‌شناسم ولي هركدام به تلميح اشاره به معناي پوشيده‌یي دارند كه ظاهراً فقط به‌چشم محارم اسرار آشكارند. هيچ وقت از اين بابت ناراحت نمي‌شدي كه گاه تو را با بي‌رغبتي نويسندة عوام پسند مي‌ناميدند؟افلاتون: نه، به‌هيچ‌وجه من كه خودم مي‌خواستم بدون آن‌كه از عمق انديشه‌ها كاسته شود يا به‌صورت زمختي درآيند، فلسفه‌ام را حتي‌المقدور براي جمعيت بیشتري قابل فهم كنم. مي‌خواستم در آكادمي كه در آتن تأسيس كرده بودم نه‌تنها فيلسوفان آينده را دور و بر خود جمع كنم، بلكه هرچه بيشتر جوانهاي فرهيخته آتني را گرد آورم كه به آنها علم حساب، هندسه، و نجوم بياموزم و با اصول موسيقي و هارموني آشنا نمايم. ضمناً به‌همين مناسبت اين‌جا هم خوشحال شدم وقتي از كنفوسيوس شنيدم او هم براي موسيقي در تعليم و تربيت چه اهميتي قائل است.اينشتين: در هرحال نوع بخش بندي درسها و صداقت و گشاده نظري تو در عرضه آنها به مردم چنان امتحان خوبي پس داد و معتبر از كار درآمد كه آكادمي تو، پيش از آن كه در اثر حماقت يوستينيانوس، قيصر روم، تعطيل شود، بيش از 900 سال دوام آورد و بعدها نيز سرمشق دانشگاهها قرار گرفت.فرويد: بله، افلاتون عزيز، فضيلتهاي تو فراوانند و بسيار مورد تحسين ما هستي با اين‌حال بعضيها و از جمله خود من خيلي مايليم حتماً از تو بشنويم در آن‌دوره عمل و آموزگاري سياسي، حال و روزت چگونه بود. هريك از ما زماني اميد داشته بتواند با معلومات خود به‌طور مستقيم حوادث اجتماعي‌ـ‌سياسي را تحت تأثير قرار دهد. تا آن‌جا كه اطلاع دارم علاوه بر كنفوسيوس، تو اولين فيلسوفي بودي كه حداقل به‌طور موقت به كار مشاور سياسي اشتغال داشتي. حتماً بايد از اين تجربه برايمان تعريف كني.افلاتون: مطلب به‌صورتي نبود كه شما تصور مي‌كنيد. همان‌طور كه نتوانستم به توقعات خودم جامة عمل بپوشانم، متأسفانه انتظارات شما را هم نمي‌توانم برآورده كنم. من در اين اشتغال غيرعادي چندان مهارت و كارداني از خودم نشان ندادم. به‌همين نسبت آن‌چه برايتان شرح مي‌دهم هيچ براي من خوشايند نيست. وانگهي فكر كمك به حاكم سيراكوس، كه بتواند چرخهاي قدرت سياسيش را با عقل و خرد بيشتري بچرخاند، اصلاً از من نبود، مبتكر اين ايده مريد جوان من ديون بود، كه البته نقش بعدي او در اين ماجرا چندان افتخارآميز از كار نيامد. مدتي پيش از آن، جباري به نام ديونيزيوس دوم در سيراكوس به‌قدرت رسيده بود، مرد جواني كه بد بار آمده بود و تا حدودي تندخو و عنان گسيخته مي‌نمود، ديون به او اصرار مي‌ورزيد: «با اعتماد كامل خودت را به دست افلاتون بسپار، تا به واسطة آموزشهاي استاد روح و روان تو به فضيلت نائل شود، در اين صورت است كه هم خود در آسايش خاطر خواهي بود و هم ملت تو. در حال حاضر مردم فقط تحت فشار و خفقان جباريت فرمان مي‌برند، ولي در آينده(با مشاورة افلاتون) مي‌تواني چون پدر نيكخواه كشور، قوانين مدبرانه و نيك برايشان بياوري. در اين صورت تو ديگر نه حاكمي جابر، بل به راستي پادشاه آنها خواهي بود».اينها را ما از گزارشهاي پلوتارك اطلاع داريم و مي‌دانيم كه ديونيزيوس نتوانست در برابر اين بشارتها آرام و بي‌اعتنا بماند و سرانجام مرا دعوت به‌كار كرد. گفته شده است، من قصد داشته ام با تحت تأثير قرار دادن ديونيزيوس و تحول مثبت در او، سرتاسر سيسيل را به‌سلامت و يكپارچگي رهنمون شوم. البته متحدكردن اقوام ساكن در سيسيل وظيفة روز بود اما من در وهلة نخست فقط مي‌توانستم در فكر راهنمايي حاكم جوان و توجه دادن به فايده عقل و فضيلت باشم، منتها، روش تعليم من به زودي او را ناراحت كرد وبه خشم آورد. در طي گفتاري داشتم عدالت را مي‌ستودم و شرح مي‌دادم كه فقط شخص عادل در زندگي سعادت حقيقي را مي‌شناسد و كار آدم ظالم به تيره‌روزي و بينوايي مي‌كشد، كه بلافاصله جبار اين سخن را به‌خود گرفت و ديگر حاضر نشد كلمه‌یي در اين باب بشنود. مضاف براين، به غضب آمد كه چرا شنوندگان ديگر با رغبت نظر مرا مورد تأييد قرار مي‌دادند. بدين‌ترتيب خيلي زود پي‌بردم كه موعظة اخلاق روش بي‌فايده‌یي است. چندي بعد آن‌جا را ترك كردم و پي كار خود رفتم. اما ديونيزيوس رها نكرد و مجدداً مرا نزد خود فراخواند. اين دفعه با تشريفات و انجام قرباني و احترامات فائقه از من استقبال نمود. و به واقع هم اين بار ـ‌از ظاهر امر اين طور پيدا بودـ موفق شدم در رفتار او تغيير مثبتي ايجاد كنم. ديگر سعي مي‌كرد خوددار و با ملاحظه باشد و در برخورد با ديگران جانب انصاف نگهدارد. رفته‌رفته اهل علم و فلسفه دور و برش جمع شدند و اشتياق به دانش و تعاطي فكر بالا گرفت. جبار با رضايت و خوشحالي اين دگرگونيها را دنبال مي‌كرد. شواهد جالبي هم وجود داشت. در هرگوشة قصر شن و ماسه مهيا شده بود كه بشود به مسائل هندسه پرداخت. طي مراسم يك جشن، وقتي بنا به سنت معمول، هرولد از خدايان تمنا نمود حكومتي طولاني و سعادتمند به جبار روا دارند، ديونيزيوس بي‌رغبتي نشان داد و سخن او را قطع كرد.باري، اين تغيير روحيه و رفتار صاحب قدرت خيلي جلوه عالي داشت و چشم همه را گرفته بود. اما من توجه نداشتم كه دسيسه‌گران كهنه‌كار دربار بيكار ننشسته اند. در همان موقع كه ملت مشتاق بود فلسفه برجباريت غلبه كند، من حواسم نبود كه دارم حقد و حسد كساني را برمي‌انگيزم و نخواسته دشمناني خطرناك براي خودم مي‌تراشم. در اين بين مورد مرحمت فراوان جبار قرار گرفته بودم. مرا هديه باران مي‌كرد، در حالي‌كه ديگران دست خالي مي‌ماندند و غبطه مي‌خوردند: ديونيزيوس به افلاتون زياد صله مي‌بخشد در حالي‌كه او اصلاً پيشكشي نمي‌پذيرد ما آرزو به دلمان مانده كه عطيه بگيريم ولي چيزي به ما نمي‌دهد. همينها رشك و حسادت ديونيزيوس را نسبت به پشتيبان جدي من ديون برانگيختند. اختلاف و ناسازگاري آنها بالا گرفت و من كه در اين ميان جانم را در خطر مي‌ديدم، بالاخره محبور شدم از ترس جان فرار را برقرار ترجيح دهم. برنامه‌ام شكست خورده بود و من، نامراد، سيراكوس را كه به‌كام آشوب و هرج و مرج فرو مي‌رفت، ترك كردم.اينشتين: بنابراين، گشت و گذاري كه در عالم مشاوره سياسي داشتي نه به مزاج خودت سازگار بود و نه به نفع اوضاع و احوالي كه تو قصد اصلاح و بهبودش را داشتي. بايد ببينيم ما از اين آزمايش ناكام تو چه مي‌توانيم بياموزيم؟ فكر مي‌كني فقط عدم لياقت و درمان ناپذيري ديونيزيوس به علاوه فساد و انحطاط دارودسته‌اش موجب شكست تو شد؟ يا روشي كه با توصيه‌هاي اخلاقي و آموزشهاي علمي پيش گرفته بودي بي‌مصرف از كار درآمد؟ و يا اين‌كه صرفاً معلوم شد، فلاسفه بهترست اساساً در بازيهاي قدرت سياسي مداخله نكنند؟افلاتون: توضيحات اول و دوم كه اشاره كردي مي‌توانند درست باشند. ولي با فرضيه سوم نمي‌توانم موافقت كنم. وقتي مباني تمدن و فرهنگي در معرض خطر سقوط قرار دارد، آن‌وقت به‌خصوص فلاسفه هم بايد وارد ميدان شوند و به‌سراغ مراكز تعيين‌كننده روند و با راهنمايي و مشاوره كساني كه تمشيت امور را دردست دارند مؤثر واقع شوند. من مي‌ديدم كه قدرتمندان چگونه در حرص و آز مالكيت و زرق‌و‌برق آن غرق‌شده‌اند. واعظان دجال و خطيبهاي عوام فريب سربلند كرده بوند و به جاي بيان حقايق، در باغ سبز و سرخ و… به مردم نشان مي‌دادند و زير پاي آنها مي‌نشستند. در يك چنين وضعي آيا ارزش نداشت تلاشي صورت گيرد و در مسقط‌الرأس حكومت به عقل و انصاف دعوت شود؟ كنفوسيوس احتمالاً حرف مرا مي‌فهمد. او خودش برايمان تعريف كرد كه در چه شرايط اضطراري، درست زماني كه پيكرة نظام در حال فروپاشي بوده، سعي مي‌كند به حاكم وقت آموزشهايي دهد. هر دوي ما در آن اوضاع و احوال نتوانستيم منشأ خدمات مهمي باشيم. ولي آن‌چه از اين كوششهاي خود فرا گرفتيم، به درد نسلهاي بعد خورد و مورد توجه آنها قرار گرفت.&lt;br /&gt;ادامه داردپانویس _________________________Maimonidesمفسر مشهور و فيلسوف بزرگ يهودي در قرون وسطي&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/25543679-114668689712624083?l=neda8.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neda8.blogspot.com/feeds/114668689712624083/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=25543679&amp;postID=114668689712624083' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/25543679/posts/default/114668689712624083'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/25543679/posts/default/114668689712624083'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neda8.blogspot.com/2006/05/blog-post.html' title='صفحه هفت نشریه ندا'/><author><name>نشریه ندا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04192865213212172469</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-25543679.post-114434089177418168</id><published>2006-04-06T09:27:00.000-07:00</published><updated>2006-04-20T19:30:01.213-07:00</updated><title type='text'>صفحه 7 ندا شماره 17</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ff0000;"&gt;كنفرانس سـران در آخرت(۹)&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#3333ff;"&gt;مؤلف: ابرهارد ريشتر&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#3333ff;"&gt;مترجم: دكتركريم قصيم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بودا: ملتها، هريك به‌نوبة خود، از آموزشهاي خردمندانه و حكمت‌آميز برخوردارند. پس در دوره‌یي كه حوزه‌هاي اقتصادي آنها مدام در حال اتصال و ادغام بيشتري هستند، راه درست همين است كه ملتها نيز به جوانب مشترك معارف عقلي در اعتقادات خود توجه بيشتري كنند. و درواقع، خلاف چنين رويه‌یي قابل فهم نمي‌بود. به‌طور نمونه، در زمينة فضيلت شناسي اتفاق‌نظر بسيار زياد مي‌بينم. ولي از طرف ديگر متوجه شديم كه در ارزيابي قواي محركة فكري و درجة اهميت دنياي روحي و دروني، اختلاف نظر خيلي زياد است. ما بر اين عقيده بوديم كه بسياري از رفتارهاي خارج از حد و اندازه و كارهاي ناعادلانه، كه جملگي به اغتشاش و آشوب و بينوايي می‌كشند، به مسأله نقص و كمبود خودشناسي مربوط هستند. در غرب، انسانها راجع به اشياء و امور مربوط به رفاه مادي خودشان معلومات عظيمي آموخته‌اند، اما دربارة دنياي روحي خود و موجودات ديگر كرة زمين ـ چون شما می‌دانيد كه از ديد من داشتن روح فقط در انحصار نوع بشر نيست‌ـ خيلي كم می‌دانند. اگر مايل باشيم از موازين جهان درون كه رفتار نوع بشر منوط به اصول آن است آگاهي بيشتري كسب كنيم، می‌توانيم نتايج ارزشمندي بگيريم از همان آداب و رسوم تجربه شده‌یي كه كنفوسيوس هم از آنها به اصول اساسي حكمت و اخلاق در تعليمات خود رسيده‌است. منبع ديگر، اساطير اوليه و بسيار كهن هستند كه نسلهاي زيادي مشكلات حياتي خود را در كنه آنها باز می‌يافتند. اما علاوه بر تحصيل و مطالعه در ميراثهاي فرهنگي، می‌بايد به تأمل دروني هم پرداخت، كاري كه هرفرد فقط در خلوت خود قادر به انجام آن است. كسي كه مرتب با خود خلوت نكند و با صبر و حوصله به تعمق نپردازد، هرگز در زندگي به عميقترين حقيقتها راه نخواهدبرد، و هيچ‌گاه معناي بينش درست، جد و جهد صحيح و كردار راست را نخواهد فهميد.دكارت: ولي اين دقيقاً همان نخستين وهلة كار من بود. پس از قرون وسطي زماني كه مغرب‌زمينيها از شناخت راه پس و پيش خود هم درمانده بودند، به آنها نشان دادم كه چگونه می‌توانند با روي‌آوردن به دريافتهاي رسا و روشن عقل و منطق، اطمينان‌خاطر و يقين تازه‌یي پيدا كنند.بودا: و با اين رويكرد البته در همان مرحلة يقينهاي سطحي مانند رياضيات و علوم طبيعي در جا زدي، كه دربارة چون و چرايي اين مسأله به موقع صحبت خواهيم كرد. تو از پژوهشهاي ژرف نگرتر روحي و كاوش خودشناسي اجتناب كردي، درحالي‌كه فقط همين رشته‌ها می‌توانند انسانها را ياري دهند، رفته‌رفته خود را از رنجها، حرص و گمگشتگيهاي شتاب‌آلود رها سازد.افلاتون: حضرت بودا! در عين حال كه اشاره‌هاي كمي توهين‌آميز تو را در بارة رياضيات ماية تأسف می‌دانم، اما خوشحالم كه تو بالأخره با شيوه‌یي تر و تازه و انتقادي وارد بحث شده‌یي. همان‌طور كه می‌داني، رياضيات از ديد من هم صاحب اهميت زيادي بود. ولي با اين حال، ژرفا و غناي تجربه‌هاي باطني را كه تو كسب كرده‌اي و به خيليها شناسانده‌اي تحسين می‌كنم و براي آنها نيز ارج فراوان قائلم. منتها به‌نظرم می‌رسد كه زبان وصف و توضيح این تجربه‌ها را صرفاً كساني درست می‌فهميدند كه خود نيز از راه مديتاسيون با چنين دنيايي آشنا می‌شدند. و به‌دين ترتيب رفته‌رفته تو عدة زيادي از محارم راز را دور خودت جمع كردي، ولي از واقعيتهاي سياسي، كه من و كنفوسيوس می‌كوشيديم آنها را تحت تأثير قرار دهيم، كنار كشيدي. بودا: در آن‌چه راجع به خود من گفتي، بدون شك حق با توست. اما حتماً متوجه بوده‌اي كه در بين جانشينان من بارها كساني كوششهاي موفقيت‌آميز داشته‌اند و به كمك تعليمات من به صحنة سياست رسوخ كرده‌اند. مورد تبت را در نظر بگير، كه دالايي‌لاما همزمان عزت و احترام قائد فكري و سياسي مردم را به‌دست آورده‌است و شماها می‌بينيد كه شمار كثيري از سياستمداران ممالك غربي به سخنان دالايي‌لاماي كنوني گوش می‌دهند و او هم از بحث و فحص موضوعات سياسي در كتابهايش ابايي ندارد.ماركس: اي بابا، گاتاما بوداي عزيز، درجة شناخت دالايي‌لاماي مهربان تو از صحنة واقعي سياست را همين اواخرـ در قضية مداخلة نظامي چين به تبت‌ـ به چشم ديديم. وي با نماز و دعا می‌خواست سربازان چيني را بيرون كند. من با كمال ميل قبول می‌كنم كه جانشنيان تو يك فرهنگ صلح‌جويانه و بهشتي در تبت به‌وجود آورده بودند. اما چنين پديده‌یي صرفاً براي يك مدت كوتاه آن هم در شرايطي مشابه يك پارك طبيعي حفاظت‌شده در آن سر دنيا يعني به دور از بازيهاي رقابت آميز قدرتهاي واقعي سياسي، قابل دوام بود.فرويد: جوري حرف می‌زني كه انگار سياست واقعي از ديد تو فقط همانست كه پيروان بيرحمت در تبت مرتكب شدند. درست همين نوع سياستهاي قلدرمنشانه است كه باعث انزجار ميليونها نفر از زمينيان شده و خيل عظيمي هواداران تازه براي بودا فراهم‌آورده است. اين مردم، جهت مداخله در سياست و مشاركت در ساختن بناي زندگي خود و شكل بخشيدن به حيات اجتماعي‌شان، مشتاق اصول و موازين متفاوت و آلترناتيو هستند. اگر درست فهميده باشم، سبب اقبال كنوني مكتب بودا در غرب و جلب توجه مردم همين است كه مروجان بوديسم هرگز حاضر نشده‌اند وارد رقابت با نظامهاي حكومتي دنيوي شوند، درست برخلاف بسياري از رهبران كليسا، كه در بروز جنگها دخيل بودند، در بحبوحة كشتارها، دعاي خير و رحمت بدرقه جبهه‌هاي جنگ كردند و قدرت خود را با اخراج و نفي بلد ديگرانديشان و پيگرد و آزار مرتدان مستحكم ساختند.آگوستين: كارهاي پلشتي كه من از اين بالا با كراهت و وحشت شاهد آنها بودم. فرويد: ولي من يك سؤال شخصي از بودا دارم. لابد متوجه شده‌اي كه من هر از گاهي برخي از ايده‌هاي تو را به‌عاريه می‌گرفتم تا بتوانم پاي نظريه خودم را سفت كنم. به‌خصوص از مفهومي كه تو تحت عنوان نيروانا داشتي بهره جستم. من اين مفهوم را با فرضيه وجود غريزة مرگ مرتبط‌دانسته‌ام. عزيزه‌یي كه خلاف جهت شم حيات اثر می‌گذارد، اصلي كه در نهاد انسانها نهفته و در جهت فناي خود به خود آنها عمل می‌كند. حالا خواهش دارم رك به من بگو می‌تواني با اين تفسيري كه من كردم موافق باشي؟بودا: من نظرية تو را خوب می‌شناسم، اما تا جايي كه تو آموزه نيرواناي مرا به قصد قياس به خدمت می‌گيري ـ‌با عرض معذرت كه صريح می‌گويم‌ـ نظريه مرا بد فهميده‌اي. چرا كه تو غريزة مرگ را از ديدگاه بيولوژيك می‌بيني و منطبق برطرز تفكر خودت چنين شرح می‌دهي: كشش غريزة مرگ به سمت الغاي حيات و تبديل مجدد آن به حالت غيرآلي و جماد است. در جايي ديگر، تو واداشت مرگ را با يك غريزة تخريب همسان شمرده‌اي، كه هم رو به درون و بخشاً نيز، به‌صورت پرخاشجويي و تندخويي، رو به برون اثر می‌گذارد. اما منظور من از نيروانا به‌هيچ‌وجه مطلبي بيولوژيك نبوده، بلكه مقصود يك حالت و موقعيت منحصراً روحي است.گرچه در لفظ، نيروانا به معناي خاموش شدن است، ليكن من فقط به خاموش شدن حرص، فرونشستن نفرت و انطفاء وهم و جنون نظر داشته‌ام به‌نوعي خلاص شدن و فلاح روحاني، مقصود يك حالت قرار در اوج رهايي از آكسيونيسم است، نجات از بيقراري و تشويش دروني، خلاصي از رنج و عذاب. اين حالت كه ربطي به تخريب و ويرانگري ندارد، چون نيروانا هدف مثبتي است براي جد و جهد روحي. شماها شايد نامش را حالت عرفاني سعادت و صلح مطلق دروني بگذاريد، به‌هرحال، فرويد عزيز می‌بيني كه برداشتها و تصورات ما در اين نقطه به‌هم نمي‌رسند، بلكه درست خلاف جهت همديگرند. تو دنبال يك اصل و قانونمندي طبيعي بودي كه بتواند سبب مرگ و ويرانگري را روشن كند. اما من راهي دروني می‌جستم به سوي رستگاري روحي وانگهي، در سنت بودايي ما اصلاً مرگ به‌معناي نابود شدن پيش‌نمي‌آيد. بلكه منظور از مرگ انتقال و عبور به دور تناوبي از شدن و سپري شدن است. در اين چرخ گردون چيزي از بين نمي‌رود. ارواح بشر در اشكال ديگر حيات دوباره متولد می‌شوند و به جبران مقاصد و اعمال نيك و بدشان در موجودات مختلف حلول می‌يابند. اگر در جمع نيكان زمان بوده‌اند، به هيأت بالاتري ارتقاء مرتبه می‌يابند و اگر جزو بدكاران پلشت بوده باشند، در ردة پست‌تر به زندگي ادامه می‌دهند. رفتار هركس به‌صورت زنجيرة علت و معلول به شكل حيات بعدي در می‌آيد. همه چيز در يك نوع وابستگي مداوم به هم تناسخ دارد. تولد تازه می‌تواند به همان كالبد انساني باشد، ولي می‌تواند به صورت موجود نازلتر يا عاليتري هم درآيد.با اين حال، فرويد محترم من تو را بابت بدفهمي مقوله نيرواناي خودم هيچ شماتت نمي‌كنم. بلكه ماية افتخار بود كه تو تلاش كردي با دنياي فكري من از نزديك آشنا شوي. من هم در اين ايام فراغت آسماني كه فعلاً می‌گذارنيم، به‌نوبة خود سعي كرده‌ام انديشه‌هاي جالب تو را مورد مطالعه قرار دهم و بشناسم. ضمن مرور ايده‌هايت فكر بكري به ذهنم رسيد كه بيايم نظرية «ضمير ناآگاه» تو را در مورد خودت به‌كاربندم تا بتوانم از مقولة غريزه مرگ كه تو مطرح كرده‌اي بهتر سر دربياورم.فرويد: خيلي كنجكاو شده‌ام كه چه خواهي گفت.بودا: آيا در حق تو سخن ناروايي می‌گويم، اگر اين‌طور حاليم شده باشدكه تو هرگز نتوانسته بودي استنباطات ديني راجع به جاودانگي و يا معاد را بپذيري؟فرويد: نه، تو كاملاً در اين‌مورد حق داري، هيچ‌وقت من چيزي را كه بشود «حس جاودانگي» شمرد تجربه نكردم و تئوريهاي مربوط به ادامة حيات پس از مرگ را به لحاظ روانشناسي نوعي اجابت آرزوهاي خيالي توضيح می‌دادم.بودا: بنابراين چه‌بسا تو در تمام آن ده‌سالي كه خيال می‌كردي مريض قلبي هستي و دكترها بيماري را كتمان می‌كنند، بيشتر از معمول در درد و عذاب بوده‌اي و می‌ترسيده‌اي كه پيش از رسيدن به سن پنجاه در اثر سكته قلبي بميري. اگر وقوع مرگ در نظر تو چيزي جز نابودي صرف به حساب نمي‌آمده، پس با وضع اين تئوري كه مرگ را يك غريزه و واداشت طبيعي دانسته‌اي، آن‌را براي خودت تحمل‌پذير نموده‌اي.فرويد: يعني چطوري؟بودا: هرآينه مرگ موضوع تمايل و اشتياق يك غريزه محسوب شود، آن‌وقت ديگر به‌جاي آن‌كه خصم خوفناكي باشد، بيشتر به اجابت يك هدف مطلوب و طبيعي می‌ماند، درست همان‌طور كه هر ارضای غريزه يك آماج مورد نظر و طبيعي به‌شمار می‌رود. در چنين حالتي ديگر اين مرگ نيست كه بر آدم چيره می‌شود، بلكه آدمي به يك تمناي ناخودآگاه ميدان می‌دهد. بدين‌صورت، افسانة غريزة مرگ می‌توانست براي خود تو نقش يك پندار تسلي بخشی را ايفاء كرده باشد منتها اين توصيف در متن نظرية تو خدشه برمي‌دارد زيرا تو با خلط مبحث غريزة مرگ و نظريه «ويرانگري بدخيم*» از اين «نيروانا»ي رقيق و مسكن، دوباره يك شبح شيطاني می‌سازي: يعني مرگ به مثابه دشمن زندگي.مي‌بيني كه من در كنج اين آسمان، موشكافانه به مطالعه و تحصيل شيوة تفكر تو پرداخته‌ام و همين آموزش مرا به اين فكر انداخت كه شايد بتوانم به تجزيه و تحليل تو تكمله‌يي بيفزايم.فرويد: به من وقت بده راجع به تعبيري كه ارائه دادي تعمق كنم.افلاتون: بوداي عزيز، من و تو از همان اقامت در كره زمين متفقاً به تناسخ روح معتقد بوديم و نيز باور داشتيم كه روح به پاداش اعمال نيك يا مكافات كارهاي ناشايست، به كالبد موجودات متمايز در می‌آيد و باقي می‌ماند. من حتي حق داشتم كه می‌گفتم علي‌الخصوص فلاسفه، پس از ترك زمين می‌توانند نزد خدايان به حيات خود ادامه دهند. اگر غير از اين می‌بود، چگونه ما اجازه می‌يافتيم در اين دنياي آسماني ارواح اقامت گزينيم؟اينشتين: ولي اين‌را ديگر پيشگويي نكرده بودي كه ما در اين بالا مجبور خواهيم شد دور هم جمع شويم و راجع به چشم انداز هولناك خبط و خطاهاي بشر سر وكله بزنيم.افلاتون: چه‌بسا اين هم اجر و پاداش ما بوده كه بتوانيم بي‌وقفه كاري را كه در طول حياتمان بيشترین رضايت‌خاطر را براي ما فراهم می‌كرد ادامه دهيم و در اين محل به غور و تفكر درباره مسائل همنوعان خود مشغول‌شويم.فرويد: به‌هرحال، اگر نظرية من كه گويا مرگ امري قطعي و نهايي است درست از كار درآمده بود، ما الان نمي‌توانستيم سرگرم اين گفتگو باشيم. ولي جماعت آن پایين كه خبر ندارد ما به حالت معنوي باقي هستيم. كما اين‌كه ما هم ظاهراً راهمان بسته است و نمي‌توانيم به‌وسيلة تله‌پاتي كمي از يافته‌ها و معلوماتي را كه اين بالا رد و بدل می‌كنيم به‌اطلاع آنها برسانيم.افلاتون: اين وضع براي ملتهاي غرب عاقبت وخيمي دارد كه هيچكس راه علمي بقاء حيات پس از مرگ را پيش پايشان نمي‌گشايد. آنها ديگر حاضر هم نيستندـ ضمن تلاش و جستجوي حقيقت‌ـ از افسانه‌ها و اسطوره‌ها كمك بگيرند. حالا هرچقدر هم اين اسطوره‌ها روشن و قانع‌كننده باشند.بودا: ولي فكر نمي‌كنيد خود همين رؤياي رو‌به‌فنايي كه از رشد و پيشرفت ابدي درسر دارند، يك همچو افسانه‌یي باشد؟ آيا حالا ديگر اين ملتها، خودشان به‌صورت جادو زده محو و ديوانة همان قدرت متعالي نيستند كه در قرون وسطي، در آن زمان كه هنوز گرفتار بيم و اميد بودند، خود را بازيچة دست او حس می‌كردند؟ آيا با پرورش ميل سلطه و استيلا در درون خود، از خداي خود خلع قدرت نكرده‌اند؟ و آيا به مكافات اين كبر و غرور نيست كه حالا ديگر نه با همديگر به سلام می‌رسند و نه با طبيعت به صلح؟ماركس: ولي گاتاما بوداي گرامي، حالا ديگر بهترست برويم سراغ اسطوره‌هاي خاص خودت و به آنها گوش بدهيم. منتها از قبل بگويم كه من در گفته‌هاي تو، فراتر از فلسفه‌بافيهاي لوكس يك شاهزادة نازپرورده و متعلق به يك خاندان جليل فرمانروايان، مطلب دندانگيري نمي‌بينم. يكي از این داستانهاي خاص تو از اين قرار است كه گويا تو خودت ملكه مايا را به مادريت برگزيده‌بودي و علياحضرت هم ـ البته واضح و مبرهن است كه‌ـ تورا در حالت باكره به دنيا می‌آورد. و چون «مايا» ديگر هيچ‌وقت اجازه مادر شدن نمي‌داشته، ناگزير يك هفته پس از تولد تو به سراي باقي می‌شتابد.بنا به نقل خودت، تو در ناز و نعمت بي‌نظيري بزرگ می‌شوي، روغنهاي ناب و پرورده به تنت می‌ماليدي و فقط جامه‌هاي گرانبها و برازنده می‌پوشيدي. در طول سالها، بنا به سرما گرماي فصول و وضع هوا در بيش ازسه قصر مسكونيت خوش و خرم روزگار می‌گذارندي و در آن‌جاها، زنان رامشگر دلربا با نغمه‌هاي خود تو را سرگرم می‌كرده اند. دختري از نجيب‌زادگان به عقدت در می‌آيد، ولي اين وصلت مانع از آن نمي‌شود كه تو سالها در حرمسرايي شكوهمند و دلپسند از رقاصه‌هاي خوبرو محظوظ شوي. جاي تعجب ندارد، اگر اين زندگي شاهانة مالامال از خوشگذاراني و تن‌آسايي سرانجام حالت را به‌هم زده‌باشد و يك موقع تو را به خلوت تنهايي سوق داده، زهد و رياضت پيشه كرده باشي‌ـ آن‌هم درست در همان شبي كه از تولد پسرت مطلع می‌شوي، بي آن‌كه با كسي وداع كني، پنهاني و كاملاً بي سر و صدا می‌گذاري می‌روي كه از شر دردسرهاي آزاردهنده و مسئوليتهاي بچه‌داري خلاص باشي. خوب، به‌نظر من پس از آن همه ناز و نعمت و كامجويي، به اندازة كافي دليل داشتي كه ديگر سخت روزه بگيري و در عالم عبادت به حساب و كتاب خودت رسيدگي كني.افلاتون: ماركس، منظورت از اين حرفها چيست؟ كنفوسيوس از يك خاندان بزرگ برخاسته، خود من از نسل اشراف و نجباي قديمي هستم. خود تو دوست گرامي، به‌عنوان فرزند يك خانواده رده‌بالا و آداب‌دان، با لباسهاي دست‌دوز و عينك يك چشمي در ملاء عام ظاهر می‌شدي، نكند می‌خواهي بگويي كه بودا به‌واسطة منشاء فاميلي و امتيازات خاص و آن خوشگذرانيهاي مفرط ايام جواني عذاب وجدان داشته و با وضع اين آموزشها صرفاً كفارة بارخاطر پس داده است؟فرويد: هريك از ما كلي از تاريخچة زندگي خود مايه گرفته و نتايج بازانديشي و تأمل روي اين مسائل به‌صورتي در حاصل علمي و فكري عمرمان جاي‌گرفته است. به‌عنوان مثال، كافي است به گناهان مرتكب شده آگوستين جوان فكر كنيم كه…افلاتون: خوب، كافي است ديگر، دوست گرامي فرويد، تو بعداً زياد فرصت پيدا می‌كني كه هرچه‌قدر دلت می‌خواهد از هنر تعبير و تلقين چشمه‌هايي به ما نشان دهي، و ماركس هم اگر می‌خواهد بررسي و تحليل افكار ما و خودش را براساس منشاء طبقاتي و لايه‌هاي اجتماعي هريك از ما انجام دهد، آن‌گاه بهتر است اول از خودش شروع كند. حالا هم بهتر است به بودا فرصت دهيم به ما توضيحاتي بدهد و در فهم مباني آموزشهاي خود ياريمان كند. حال كه ما روي اين مطلب به توافق رسيديم كه بيشترين شانس ساكنان كره زمين در آن است كه به نيروي دروني خود اقدام كنند و به راه راست بازگردند، پس جا دارد به سخنان پيامداري گوش فرا دهيم كه دنياي معنويات و عوالم روحاني را سير و سياحت كرده و حسابي مورد تفحص قرار داده‌است.ادامه دارد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/25543679-114434089177418168?l=neda8.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neda8.blogspot.com/feeds/114434089177418168/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=25543679&amp;postID=114434089177418168' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/25543679/posts/default/114434089177418168'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/25543679/posts/default/114434089177418168'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neda8.blogspot.com/2006/04/7-17.html' title='صفحه 7 ندا شماره 17'/><author><name>نشریه ندا</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04192865213212172469</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
